تبليغاتX
باباطاهر لرستانی
نشانم تیله و مویم به زاری / بی که هنی بلبل وا گل نشانم
 جمعه آخر سال

امروز آخرین پنجشنبه سال ۱۳۸۹ است و ما هم هستیم و هنوز نفس می کشیم، اما لرستان 40 سال پيش پنجشنبه‌ها حال و هواي ديگري داشت، مردم لرستان رسم دارند آخرين ژنجشنبه سال را بر مزار اموات خود گرد آمده و ضمن خيرات حلوا، خرما و شيريني با شيشه‌هاي گلاب غبار از مزار عزيزان خود مي زدايند.

 البته اين مراسم غير از مراسم «الفه» است كه يك روز قبل از عيد انجام ميشد، اما در اين شهر آهني از اين چيزها خبري نيست، شهر من خاكي است.......

سلام بر لرستان و مردم نيكو نهادش كه چه صفايي دارند، چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!!

 

|+| نوشته شده توسط بابا در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389  |
 دل فگار

نمی‌پرسی از یـــــار دل‌فگارت

که وا کیان گذشت باغ و بهارت

ته یاد مــــو در این مدت نکردی

نذونم وا کیان بی ســر و کارت

|+| نوشته شده توسط بابا در شنبه هشتم خرداد 1389  |
 چرا باباطاهر خوانی نداریم؟؟

جالب تر اینکه ما اینهمه همایش داریم که از شاهنامه و فردوسی می گویند (و البته اینهمه هنوز آنقدر نیست که حق این شاعر ملی را ادا کرده باشیم!) اما چرا یک همایش و فقط یک همایش سالانه ادواری حاضر نیست بخشی از برنامه خود را به شاعر ملی دیگرمان که تبار لُر دارد (باباطاهر) اختصاص دهد؟ چرا ما باباطاهرخوانی یا فایزخوانی نداریم؟ که البته در سبد فرهنگ و موسیقی لری موجود است اما اراده ای برای سامانمندی و ترویج آن نیست. شاهنامه خوانی هم ریشه در فرهنگ و موسیقی ما داشته اما خیلی کمرنگ شده بود جنبشهای ملی و دولتی به راه افتادند و زنده شد، می­توان باباطاهرخوانی را هم ترویج کرد! اگر سیمیلی روی فردوسی تاکید کرده چرا رهدار بر باباطاهر تاکید بیشتری نکند؟

باز دوباره محض اینکه به رگ وطن پرستی و پارسی گرایی برادران مان بر نخورد تاکید می کنم ما منکر بزرگی فردوسی و ارج و منزلت شاهنامه خوانی نیستیم که این خود افتخاری برای مردم لُر است اما سخن ما اینجاست که نباید تمام فرهنگ ما را محدود به همین بخش آن کرد! اگر فردوسی سخنسرای آب و خاک ایران است آیا باباطاهر ایرانی نیست؟ حق باباطاهر را فردوسی نخورده است بلکه کمکاری و کم توجهی و بی برنامگی ما خورده!

جشنواره ها و همایشهای ادبی ما هم می توانند در کنار پرداختن به شعر معاصر همیشه نگاهی هم به تاریخ هنر و ادب داشته باشند، یارسان، ملاپریشان، میرنوروز، ملازلفعلی بختیاری، داراب افسر، فایز دشتستانی، ملا منوچهر کولیوند و.. همه کسانی هستند که لیاقت بزرگداشت و معرفی را دارند.

مطلب کامل را اینجا بخوانید.

|+| نوشته شده توسط بابا در دوشنبه نهم فروردین 1389  |
 تلواسه دیرم

 

 مــــــــو که یارم سر یاری ندارد

مــــــو که دردم سبکباری ندارد

هنو واجـــن که یارت خوب نازه

چنو خـــــــوابه که بیداری ندارد

 

دو زلفونت بــــود تــــــــــار ربابم

چه میخواهی از این حال خرابم

تـــــــــه که با مو سر یاری نداری

چـــرا هر نیمه شو آیی به خوابم

 

 دلـــــی دیرم دمی خرم نمی بو

 غمی دیرم که هرگز کم نمی بو

  خطی دیرم مـــــو از خوبان عالم

 کــــه یار بی وفـــا همدم نمی بو

  

|+| نوشته شده توسط بابا در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388  |
 حمایت از کروبی
به عنوان یک ایرانی تحول خواه، یک زاگرس نشین،  و یک لرستانی لازم می دانم حمایت خودم را از شیخ اصلاحات مهدی کروبی اعلام دارم، تنها کاری که از دستم بر می آید فکر کنم همین است.

به امید پیروزی و تغییر برای ایران و ایرانیان

|+| نوشته شده توسط بابا در دوشنبه هجدهم خرداد 1388  |
 
 

شرمنده مدتی است کسالت مجال نوشتنم ربوده

هر آن باغی که نخلش سر بدر بی

مــدامش باغبان خونین جــــگر بی

بباید کـندنش از بیــــــخ و از بــــــن

اگر بارش همه لـــعل و گــــــهر بی

|+| نوشته شده توسط بابا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 سفر به لرستان

پس از سالها فراغتی دست داد، و آخر هفته را در خرم آباد گذراندم، گرچه دوست داشتم که در فصل بهار راهی این دیار میشدم ولی به هر حال غنیمتی بود که نصیبم شده بود و باید نهایت استفاده را از آن میکردم. صبح روز چهارشنبه 8 آبانماه راهی خرم آباد شدم، آخرین باری که به خرم آباد آمده بودم به اواخر زمان جنگ برمیگشت زمانی که به جبهه رفت و آمد میکردم..... تنها همسفرم هم سارا دخترم بود.... جوانی... که همیشه بین خودم و دنیای او فرسنگها فاصله حس میکردم ...... همیشه گلبندی یادگاری مادرم را به سر می کرد قیافه اش هم شبیه او می شد و مرا یاد آن شیرزن لر می انداخت، زنی رشید و بلند قد از طایفه بیرانوند....... از قهرمانی آن مادر فقط همین را بگویم که با یک استوار پیر و دمی دمی مزاج (پدرم) محصول ژاندارمری طاغوت زندگی می کرد و طولی نکشید که این پیرمرد هم دستش از دنیا کوتاه شد و مادرم ماند و چند دو یتیم صغیر پدرم هر چه داشت طبیعتا به فرزندان زن اولش می رسید و ما ماندیم این شیر زن ....بدون اینکه خم به ابرو بیاورد بدون پشتیبانی برادرانش ما را به تهران کوچاند و با مصائب بیشمار به تحصیل گماشت و .... خدایش بیامرزاد....

و اصلی ترین انگیزه ه ای که مرا بار دیگر بعد از این سالها به لرستان میکشاند شاید باور نکنید ولی همین وبلاگ بود .... در طول مسیر در این فکر بودم که کجا را برای بیتوته انتخاب کنم تا اینکه تصمیم گرفتم منزل دایی هایم نیک مردانی از تبار لر و از ایل بیرانوند را انتخاب کنم ولی راستش را بگویید کمی مردد بودم که نکند این خواهرزاده غریب از پس این سالیان از ذهن تبارش رفته باشد..... سؤالات پی در پی سارا در ارتباط با لرستان رشته افکارم را از هم می گسست....

بالاخره به نزدیک ظهر به بروجرد رسیدم و خودمان را به ضیافت کباب بروجرد مهمان کردیم، برای دیدن خرم آباد بی تاب شده بودم، صدای بی نظیررضا سقایی در پخش ماشین این بی تابی را دوچندان میکرد.

بالاخره گردنه های پرپیچ و خم را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتم و به خرم آباد نزدیکتر میشدم، نرسیده به خرم آباد در منطقه کمالوند و تنگه زاهدشیر ایستادم و فرازهایی از تاریخ لرستان را برای سارا تعریف کردم و او نیز بی علاقه و تنها از روی معذوریت حرفهایم را گوش می داد.

به هر شکل به خرم آباد رسیدم به اصرار سارا به تماشای فلک الافلاک رفتم و سپس راهی محله دوران خردسالی ام شدم «درب باباطاهر» ... راسته بروجردیها را پشت سر گذاشتم هنوز بازار فروش گلونیهای رنگارنگ لری گرم بود.. کوچه های تنگ و خانه های قدیمی برخی را هنوز می شناختم تا اینکه به مقبره رسیدم اشک در چشمانم حلقه زده بود  قلندرخانه و مقبره باباطاهر خرم آبادی......  بعدازظهر با آدرسی که قبل از آمدن تلفنی گرفته بودم به شمال شهر خرم آباد (خیابان انقلاب) رفتم برای دیدار دایی ام، اگرچه آن سیاه چادر و آن جلال جبروت کدخدایی گذشته جای خود را به خانه ای کوچک در شهر داده بود  ولی هنوز همان صفای ایلیاتی قدیمی را داشت، در اولین برخورد دایی ام را در آغوش گرفتم، پیرمردی که اگرچه کدخدازاده بود ولی خیلی زود مثل بقیه لرها برف پیری بر گیسوانش نشسته بود،بی درنگ مرا شناخت و با لهجه شیرین لکی بیرانوندی اینگونه مرا مورد خطاب قرار داد « چیمیلم یه تونی» و مثل سابق به قول خودش «تولم ام»  پیشانی، را بوسید....... بوی مادرم را میداد.... و بعد سارا را در آغوش گرفت و بوسید، سارا مسحور این برخوردها شده بود حق هم داشت در تهران هرگز اینگونه برخوردی ندیده بود.

غروب را به گشتن محله های قدیمی باباطاهر، زیدبن علی، پشت بازار و درب دلاکان اختصاص دادم پیاده خیلی جاها رفتم ولی بافت قدیمی شهربازهم تغییراتی کرده بود  که بعضی جاها غریبی میکردم ولی بعضی جاها همز هم مثل سابق مانده بود...

روز بعد به اتفاق پیرمرد عازم منطقه چغلوند شدیم ، بعد از سالها میهمان این پاکان وارسته میشدم، مثل دوران نوجوانی قطار فشنگ به کمر بسته و برنو به دست میگرفتم ...... بعد از چند روز با خداحافظی از فامیل بسوی تهران برگشتم ...

 

|+| نوشته شده توسط بابا در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 هیهات

تو که ناخـــوانده‌ای علـم سماوات

تو که نـابــرده‌ای ره در خـــرابات

تــو که ســـود و زیان خـود ندانی

به یاران کی رسی هیهات، هیهات

 

به ســر شوق سر کوی تو دیرم

به دل مــــــهر مه روی تو دیرم

بـت من کـــعبه‌ی مـن قبله‌ی من

تویی هر جا نظر سوی تو دیرم

 

سری دیرم که سامانش نمی‌بو

غــــمی دیرم که پایانش نمی‌بو

اگر بـــاور نداری سوی من آی

بـبین دردی که درمانش نمی‌بو

 

 

|+| نوشته شده توسط بابا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |
 باباطاهر لر همدانی
حیدرمیرانی بیرانوند:

واژگان لکی ، بختیاری و خرم آبادی در اشعار بابا طاهر نشانه چیست؟ استاد محترم جناب آقای مینوی نیز در مورد تبار و نژاد بابا طاهر یاداشت هایی دارند، که ایشان یاداشت خو.د را زیر عنوان ((بابا طاهر لُر)) مرقوم داشته و به کلمه لُر ... همدانی را نیز افزوده است ... در حال حاضر چند شهر از همدان از جمله : نهاوند ، ملایر ، تویسرکان و قسمت هایی از اسد آباد، هنوز به گویش لُری تکلم می کنند و این خود ثابت می کند که در هویت لُری بابا طاهر نباید شک داشت. تشابه وا‍ژگاني اشعار بابا ...با گويش هاي مختلف لري نشانه چيست؟

ادامه را در مجله لور بخوانید

 

|+| نوشته شده توسط بابا در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 چند دوبیتی از عزیز بیرانوند

 

تقدیم به باوه یال

 

مـــه زونین ئه دَه سِـت جورَه مَـکی شِم

هَنی نازت وَه صد طـــــــوره مَـکی شِم

تـــو گــه بـــارت بـی یـه ســربـار دردم

عـــــذاوت تـــا لـــــو ِ قـــوره مَکی شِم

 

مَـــچم ئِه سی نَم ئی رازَه مَه می نی

ئــــــری نم داخ تـــو تازه مَه می نی

مَــــچم امــا وَه یـادت ئــه دل خاک

دو چـــیـمم تا ابــــد وازه مَه می نی

 

 

مچم دیــواری ئِه دردَه مـکی شـم

هــــناسه ئی دل سرده مـکی شـم

پاییز عـمر و وخت زردی رنـگ

نقـاشـی ئـِه گـــلِ زردَه مـکی شـم

 

تو ئِه دنیا فــری یه رنج و دردت

کی اِت بازی نی یا وَه تخته نردت

تو هوم بازی کشین و حقه بازین

بِـِری مورین بری تِر هانه گردت

 

نه منصورم نه دارت آرزومه

خـــریوی کــم دیارت آرزومه

خــمار و دردَ بارم ئه خریوی

مـه گه چـیم خـمارت آرزومه

 

 

اشعار از :عزیز بیرانوند

|+| نوشته شده توسط بابا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387  |
 
 
بالا