تبليغاتX
باباطاهر لرستانی
نشانم تیله و مویم به زاری / بی که هنی بلبل وا گل نشانم
 حمایت از کروبی
به عنوان یک ایرانی تحول خواه، یک زاگرس نشین،  و یک لرستانی لازم می دانم حمایت خودم را از شیخ اصلاحات مهدی کروبی اعلام دارم، تنها کاری که از دستم بر می آید فکر کنم همین است.

به امید پیروزی و تغییر برای ایران و ایرانیان

|+| نوشته شده توسط بابا در دوشنبه هجدهم خرداد 1388  |
 
 

شرمنده مدتی است کسالت مجال نوشتنم ربوده

هر آن باغی که نخلش سر بدر بی

مــدامش باغبان خونین جــــگر بی

بباید کـندنش از بیــــــخ و از بــــــن

اگر بارش همه لـــعل و گــــــهر بی

|+| نوشته شده توسط بابا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 سفر به لرستان

پس از سالها فراغتی دست داد، و آخر هفته را در خرم آباد گذراندم، گرچه دوست داشتم که در فصل بهار راهی این دیار میشدم ولی به هر حال غنیمتی بود که نصیبم شده بود و باید نهایت استفاده را از آن میکردم. صبح روز چهارشنبه 8 آبانماه راهی خرم آباد شدم، آخرین باری که به خرم آباد آمده بودم به اواخر زمان جنگ برمیگشت زمانی که به جبهه رفت و آمد میکردم..... تنها همسفرم هم سارا دخترم بود.... جوانی... که همیشه بین خودم و دنیای او فرسنگها فاصله حس میکردم ...... همیشه گلبندی یادگاری مادرم را به سر می کرد قیافه اش هم شبیه او می شد و مرا یاد آن شیرزن لر می انداخت، زنی رشید و بلند قد از طایفه بیرانوند....... از قهرمانی آن مادر فقط همین را بگویم که با یک استوار پیر و دمی دمی مزاج (پدرم) محصول ژاندارمری طاغوت زندگی می کرد و طولی نکشید که این پیرمرد هم دستش از دنیا کوتاه شد و مادرم ماند و چند دو یتیم صغیر پدرم هر چه داشت طبیعتا به فرزندان زن اولش می رسید و ما ماندیم این شیر زن ....بدون اینکه خم به ابرو بیاورد بدون پشتیبانی برادرانش ما را به تهران کوچاند و با مصائب بیشمار به تحصیل گماشت و .... خدایش بیامرزاد....

و اصلی ترین انگیزه ه ای که مرا بار دیگر بعد از این سالها به لرستان میکشاند شاید باور نکنید ولی همین وبلاگ بود .... در طول مسیر در این فکر بودم که کجا را برای بیتوته انتخاب کنم تا اینکه تصمیم گرفتم منزل دایی هایم نیک مردانی از تبار لر و از ایل بیرانوند را انتخاب کنم ولی راستش را بگویید کمی مردد بودم که نکند این خواهرزاده غریب از پس این سالیان از ذهن تبارش رفته باشد..... سؤالات پی در پی سارا در ارتباط با لرستان رشته افکارم را از هم می گسست....

بالاخره به نزدیک ظهر به بروجرد رسیدم و خودمان را به ضیافت کباب بروجرد مهمان کردیم، برای دیدن خرم آباد بی تاب شده بودم، صدای بی نظیررضا سقایی در پخش ماشین این بی تابی را دوچندان میکرد.

بالاخره گردنه های پرپیچ و خم را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتم و به خرم آباد نزدیکتر میشدم، نرسیده به خرم آباد در منطقه کمالوند و تنگه زاهدشیر ایستادم و فرازهایی از تاریخ لرستان را برای سارا تعریف کردم و او نیز بی علاقه و تنها از روی معذوریت حرفهایم را گوش می داد.

به هر شکل به خرم آباد رسیدم به اصرار سارا به تماشای فلک الافلاک رفتم و سپس راهی محله دوران خردسالی ام شدم «درب باباطاهر» ... راسته بروجردیها را پشت سر گذاشتم هنوز بازار فروش گلونیهای رنگارنگ لری گرم بود.. کوچه های تنگ و خانه های قدیمی برخی را هنوز می شناختم تا اینکه به مقبره رسیدم اشک در چشمانم حلقه زده بود  قلندرخانه و مقبره باباطاهر خرم آبادی......  بعدازظهر با آدرسی که قبل از آمدن تلفنی گرفته بودم به شمال شهر خرم آباد (خیابان انقلاب) رفتم برای دیدار دایی ام، اگرچه آن سیاه چادر و آن جلال جبروت کدخدایی گذشته جای خود را به خانه ای کوچک در شهر داده بود  ولی هنوز همان صفای ایلیاتی قدیمی را داشت، در اولین برخورد دایی ام را در آغوش گرفتم، پیرمردی که اگرچه کدخدازاده بود ولی خیلی زود مثل بقیه لرها برف پیری بر گیسوانش نشسته بود،بی درنگ مرا شناخت و با لهجه شیرین لکی بیرانوندی اینگونه مرا مورد خطاب قرار داد « چیمیلم یه تونی» و مثل سابق به قول خودش «تولم ام»  پیشانی، را بوسید....... بوی مادرم را میداد.... و بعد سارا را در آغوش گرفت و بوسید، سارا مسحور این برخوردها شده بود حق هم داشت در تهران هرگز اینگونه برخوردی ندیده بود.

غروب را به گشتن محله های قدیمی باباطاهر، زیدبن علی، پشت بازار و درب دلاکان اختصاص دادم پیاده خیلی جاها رفتم ولی بافت قدیمی شهربازهم تغییراتی کرده بود  که بعضی جاها غریبی میکردم ولی بعضی جاها همز هم مثل سابق مانده بود...

روز بعد به اتفاق پیرمرد عازم منطقه چغلوند شدیم ، بعد از سالها میهمان این پاکان وارسته میشدم، مثل دوران نوجوانی قطار فشنگ به کمر بسته و برنو به دست میگرفتم ...... بعد از چند روز با خداحافظی از فامیل بسوی تهران برگشتم ...

 

|+| نوشته شده توسط بابا در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 هیهات

تو که ناخـــوانده‌ای علـم سماوات

تو که نـابــرده‌ای ره در خـــرابات

تــو که ســـود و زیان خـود ندانی

به یاران کی رسی هیهات، هیهات

 

به ســر شوق سر کوی تو دیرم

به دل مــــــهر مه روی تو دیرم

بـت من کـــعبه‌ی مـن قبله‌ی من

تویی هر جا نظر سوی تو دیرم

 

سری دیرم که سامانش نمی‌بو

غــــمی دیرم که پایانش نمی‌بو

اگر بـــاور نداری سوی من آی

بـبین دردی که درمانش نمی‌بو

 

 

|+| نوشته شده توسط بابا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |
 باباطاهر لر همدانی
حیدرمیرانی بیرانوند:

واژگان لکی ، بختیاری و خرم آبادی در اشعار بابا طاهر نشانه چیست؟ استاد محترم جناب آقای مینوی نیز در مورد تبار و نژاد بابا طاهر یاداشت هایی دارند، که ایشان یاداشت خو.د را زیر عنوان ((بابا طاهر لُر)) مرقوم داشته و به کلمه لُر ... همدانی را نیز افزوده است ... در حال حاضر چند شهر از همدان از جمله : نهاوند ، ملایر ، تویسرکان و قسمت هایی از اسد آباد، هنوز به گویش لُری تکلم می کنند و این خود ثابت می کند که در هویت لُری بابا طاهر نباید شک داشت. تشابه وا‍ژگاني اشعار بابا ...با گويش هاي مختلف لري نشانه چيست؟

ادامه را در مجله لور بخوانید

 

|+| نوشته شده توسط بابا در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 چند دوبیتی از عزیز بیرانوند

 

تقدیم به باوه یال

 

مـــه زونین ئه دَه سِـت جورَه مَـکی شِم

هَنی نازت وَه صد طـــــــوره مَـکی شِم

تـــو گــه بـــارت بـی یـه ســربـار دردم

عـــــذاوت تـــا لـــــو ِ قـــوره مَکی شِم

 

مَـــچم ئِه سی نَم ئی رازَه مَه می نی

ئــــــری نم داخ تـــو تازه مَه می نی

مَــــچم امــا وَه یـادت ئــه دل خاک

دو چـــیـمم تا ابــــد وازه مَه می نی

 

 

مچم دیــواری ئِه دردَه مـکی شـم

هــــناسه ئی دل سرده مـکی شـم

پاییز عـمر و وخت زردی رنـگ

نقـاشـی ئـِه گـــلِ زردَه مـکی شـم

 

تو ئِه دنیا فــری یه رنج و دردت

کی اِت بازی نی یا وَه تخته نردت

تو هوم بازی کشین و حقه بازین

بِـِری مورین بری تِر هانه گردت

 

نه منصورم نه دارت آرزومه

خـــریوی کــم دیارت آرزومه

خــمار و دردَ بارم ئه خریوی

مـه گه چـیم خـمارت آرزومه

 

 

اشعار از :عزیز بیرانوند

|+| نوشته شده توسط بابا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387  |
 باباطاهر در خرم آباد

درمتون تاریخی پس از اسلام به نام لرستان فیلی بر می خوریم  که معرب پهلوی است واین سرزمین از همدان تا خانقین و ممدلی امتداد دارد.

وزبان شعر های باباطاهر راپهلوی یاهمین لری امروز دانسته اند

پهلوی به همراه زبان اوستایی ریشه فارسی امروز  هستند.

وباباطاهر شاعردوبیتی سرای قرن جهارم واوایل قرن پنجم است

ومعاصرطغرل سلجوقی .

بقعه ای درخرم آباد به نام باباطاهرداریم  و باتوجه به این که از مقبره منسوب به بابا طاهر درهمدان تنها یک لوح قرانی مربوط به قرن هفتم  به دست آمده است  نمی توان ان را به باباطاهر که درقرن چهارم میزیسته نسبت داد.

در لرستان بابارا مرید شاه خوشین یا مبارک شاه می دانند

اوبه همراهی مبارک شاه راهی همدان پایتخت سلجوقی است که در این سفر مبارک شاه در رود گاماسیاب غرق می شود .و هنوز قلندران کنار این رود به یاد این واقعه تنبور می نوازند وعرفان زمزمه می کنند.

باباطاهر به طغرل می گوید با مردم آن گونه کن که خدا می گوید آن الله یوامر بالعدل والاحسان

وگفته اند باباطاهر بر سر بریده عین القضات حاضر می شود و می گوید برخیز مردان خدا این گونه نخوابند وسر راه افتاده تا این که در چاهی می افتد و....

وزمزمه چند دوبیتی از بابا طاهر:

دلی دیرم زعشقت گیج و ویژه

مژه برهم نهم خونابه ریژه

دل عاشق مثال چوب تر بی

سری سوزه سری خونابه ریژه

 

دلی دیرم دلی کزغم شکسته

چوکشتی بر لب دریا نشسته

همه گویند طاهر تار بنواز

صدا چون می دهد تار شکسته

 

منبع :وبلاگ شعر و ادبیات (علی رضا کرمی

 

|+| نوشته شده توسط بابا در جمعه دهم خرداد 1387  |
 نظر برخی از صاحبنظران درباره هویت باباطاهر

 

میرزا مهدی خان کوکب

«مطابق مندرجات نسخه خطی کتاب سرانجام و آثار موجود دیگر باباطاهر را بعضی همدانی و برخی لرستانی میدانند و لر بودن فقط از جنبه انتساب وی به لرستان است و میتوان چنین تصور کرد که در قرن 11 میلادی روابط بین لرستان و همدان زیاد بوده است و زندگانی شاعر در این دو محل گذشته است، چنانکه در خرم آباد هنوز محله ای به اسم باباطاهر مشهور است. همچنین ممکن است اشتراک عقیده لرستانیها با وی در مسلک اهل حق سبب چنان انتسابی یاشد»

 

آقای دکتر مهدی درخشان:

«باباطاهر همدانی و ساکن همدان بوده است ونامیده شدن محله ای در خرم آباد به نام باباطاهر یا قرینه دیگری نظیر آن نمیتواند دلیل این انتساب باشد»

جالب اینجا است که در ادامه دکتر درخشان مینویسد: « باباطاهر در یکی از دوبیتی های خود که به لهجه اصیل لری باقی مانده است به همدانی بودن خود اقرار میکند»!!!

 

دکتر صدیق صفی زاده :

«در کنار باباطاهر، فاطمه لر، تقی کوثری و سید ابوالوفا به خاک سپرده شده اند؛ از باباطاهر دوبیتی هایی به لهجه لری باقی مانده است که بسی دلنشین و شیواست»

همچنین دوبیتی های از باباطاهر نقل میشود که به گفته دکتر صفی زاده اخیراً در قونیه پیدا شده است یکی از آنها را می آورم لرستانیها می توانند کلمات صریح لری و لکی را تشخیص دهند:

پنج روزی هنی خرم کهان بی

زمین خندان وَرمان آسمان بی

پنج رویی هنی زی دو سامان

نه جینان نام و نه ژانان نشان بی

صفی زاده باز هم در جای دیگر اینگونه می آورد:

«در آغاز اسلام همه تیره های لر را با نام کرد میخواندند و کهنترین  اثر ادبی این گویش دیوان باباطاهرهمدانی است که در قرن پنجم هجری سروده شده است»

 

مجتبی مینوی:

ایشان دریاداشتهای خود چندین مرتبه عبارت «باباطاهر لر» را آورده اند، و  در چند مورد هم باباطاهر را تحت عنوان «باباطاهر لر همدانی» آورده اند و در ادامه ایشان هم لر بودن یا همدانی بودن وی را مبهم دانسته اند!!

توضیح: اگر ابهام بود چرا تیتر و عبارت باباطاهر لر را به کار برده اند!!

 

اسفندیار غضنفری امرائی:

«تردید ندارد که این عارف بزرگ اهل لرستان و دوبیتی های را هم به لهجه بومی و زبان مادری خود سروده است تا ضمناً از دستبرد و تحریف و تقلید محفوظ مانده و همیشه به همان صورت باقی و نوازشگر مشام جان اهل ذوق و ادب و ارباب عرفان و معرفت باشد»

 

به نظر راقم این سطور، دلایل زیادی برای لرستانی بودن باباطاهر وجود دارد:

1-  اول اینکه در زمان حیات باباطاهر-قرن پنجم- بخشهایی از لرستان،کردستان، کرمانشاه، ثلاث (ملایر،بروجرد،نهاوند،تویسرکان، ثامن و....) ضمیمه همدان بوده است،و همدان نسبت به خرم آباد و لرستان مرکزیت داشته است، و مانند الان که دانشمندان دیار خود را ترک میکنند و به مرکز مهاجرت میکنند بعید نیست که باباطاهر هم اینگونه مهاجرتی به همدان کرده است. درثانی هنوز هم همدان سردسیر ایلات لر زیادی چون قیاسوند، ترکاشوند و ... از طریق گردنه «گرازانه» و همچنین گردنه های «چهل نابالغان» و «گاماسیاب» از طرهان، چگنی، خرم آباد، دلفان و الشتر به همدان کوچ میکنند. . (به عنوان مثال خود من و هزاران لرستانی مقیم مرکز اگرچه فی الحال ساکن مرکز هسیتم  دلیل نمیشود که تهرانی باشیم احتمالاً باباطاهر نیز در آن زمان در همدان که در حکم مرکز بوده است سکونت داشته است)

2-  وجود محله و مقبره ای به نام باباطاهر در شهر خـرم آباد، جالب اینجاست که مینورسکی مستشرق شهیر نیز مقبره ای را که در خرم آباد واقع شده است مزار باباطاهر دانسته است. نه آن مقبره که در همدان واقع است.

3-    در حافظه  جمعی ایرانیان اکثراً لهجه باباطاهر را لری میدانند.

4-  اصلی ترین دلیل هم زبان شعری باباطاهر است، که بنا به اعتقاد حقیر وی به لری، لکی و گورانی شعر سروده است و بقایای هر سه زبان را میتوان در دوبیتی های بابا مشاهده نمود. گورانی که زبان رسمی اهل حق بوده است، و تمام اهل حق بدان سروده اند. اما لری و لکی زبانهای رسمی لرستان بشمار میروند و بسیاری از لرستانیان نیز این دو زبان را میدانند باز هم تاکید میکنم که بزرگانی چون باباطاهر متعلق به تمام بشریت اند، و باید فارغ از عصبیتهای قومی بدانان نگریست لیکن این دین بر گردن لرستانیان است که باباطاهر را به نام زادگاهش بشناسانند

 

|+| نوشته شده توسط بابا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 مقاله ای در روزنامه ایران

    ......يكي از قديمي ترين منابع تاريخي زندگي باباطاهر كتاب «راحة الصدور و آية السرور» راوندي است كه در تاريخ آل سلجوق تأليف شده است . مؤلف اين كتاب چنين نقل مي كند كه هنگام ورود طغرل سلجوقي به همدان، باباطاهر در قيد حيات بوده و ملاقاتي ميان وي و امير سلجوقي روي داده است.
    اين ديدار تأثير شگرفي بر طغرل برجاي مي گذارد كه شرح آن در كتاب چنين آمده است: «شنيدم كه چون سلطان طغرل بگ به همدان آمد، از اوليا سه پير بودند: باباطاهر، باباجعفر و شيخ همشا كه در كوهكي بر همدان كه آن را خضر خوانند، ايستاده بودند . نظر سلطان بر ايشان آمد كوكبه لشكر بداشت و پياده شد و با وزير ابونصر الكندري پيش ايشان آمد . باباطاهر پاره اي شيفته گونه بود . او را گفت : با خلق خدا چه خواهي كرد؟ سلطان گفت: آنچه تو فرمايي، بابا گفت: آن كن كه خدا مي فرمايد: ان الله يأمر بالعدل والاحسان . سلطان بگريست و گفت: چنين كنم . بابا دستش بگرفت و گفت: پذيرفتي؟ سلطان گفت آري.»
    مرحوم دكتر عبدالحسين زرين كوب ضمن اشاره به اين روايت راوندي، چنين مي گويد: اين باباي شيفته گونه كه در وجود اين فاتح ناتراش صحراها چنين تأثيري كرد، بدون شك همان صوفي و عارف نام آوريست كه هنوز در همدان مقبره او مزار خاص و عام است و وجود او در چنان هاله اي از قدس و كرامات مستور است كه شناخت حقيقت حالش براي مورخ، دشواري بسيار دارد . در واقع، روايات راجع به او به قدري افسانه آميز است كه وي را از يك سو با آل بويه و ابن سينا معاصر جلوه مي دهد و از سوي ديگر، شاهد قتل عين القضات و حتي هم عصر خواجه نصير طوسي مي سازد.
    دكتر زرين كوب در قسمتي ديگر مي افزايد: در هر حال، چون قديمي ترين مآخذي كه در باب وي هست حاكي از آن است كه در هنگام ورود طغرل به همدان هنوز زنده بوده است، سال ۴۱۰ را كه بعضي مآخذ متأخر در باب تاريخ وفاتش ذكر كرده اند قابل قبول نمي توان يافت اما ملاقات طغرل با قول كساني كه وي را معاصر ديالمه دانسته اند البته منافات ندارد . از روايات ديگر آنچه وي را با عين القضات و خواجه نصير همعصر مي كند نيز نه با يكديگر مي سازد نه با اين روايت راوندي . معهذا ممكن است از اين اقوال استنباط شود كه باباطاهر همداني متعدد بوده و يا آن كه شايد اين پيوند با نام عين القضات و خواجه نصير اشارتي باشد به وجود يك رابطه نامرئي بين وجود باباطاهر از يك سو و تعاليم عين القضات و بعضي فرقه هاي شيعه از سوي ديگر.
    منبع قديمي تر از كتاب «راحة الصدور» كه اشاره اي به زندگي بابا طاهر و مزار او در همدان دارد، نامه هاي عين القضات همداني است كه ميان سال هاي ۵۲۰ و ۵۲۵ نوشته شده است . در اين نامه ها، از وي در كنار ۲ تن ديگر از عارفان بزرگ همدان، شيخ بركه و شيخ فتحه، ياد شده و به احتمال نزديك به يقين منظور همان باباطاهر همداني عارف است.
    درباره زندگي و كرامات باباطاهر نيز افسانه هاي فراواني وجود دارد از جمله آن كه حكايت كرده اند روزي باباطاهر از طلاب مدرسه اي در همدان خواست كه شيوه علم آموزي را به او تعليم دهند . طلاب بر سبيل مزاح گفتند كه بايد در زمستان شبي را در آب سرد حوضي بگذراند . باباطاهر اندرز آنها را به كار بست و صبح روز بعد خود را صاحب معرفت يافت.
    يك داستان عاشقانه هم با بي بي فاطمه نامي كه قبرش در كنار آرامگاه باباطاهر وجود دارد، در ميان مردم رايج است كه مي تواند به احوال خارق العاده و كرامت آميز پير همدان تا حدي رنگ محسوس ببخشد.
    باباطاهر عريان از سخنگويان صاحبدل و دردمند و عارفي شوريده حال بوده كه اين شوريده حالي از اشعار و نغمه هايي كه سروده و پر از سوز و گداز دروني اوست، نمايان است.
    سري دارم كه سامانش نمي بو
    غمي دارم كه پايانش نمي بو
    اگر باور نداري سوي مو آي
    بوي دردي كه درمانش نمي بو
    از شاهكارهاي باباطاهر مجموعه كلمات قصار وي به زبان عربي است كه عقايد تصوف را در عالم معرفت و ذكر و عبادت و وجود محبت را در جملات كوتاه و مؤثر بيان مي كند . شهرت اصلي باباطاهر به واسطه دوبيتي هاي زيبا و عارفانه اوست كه نشان از پيراستگي شيخ و بي اعتنايي او به ماديات دارد.
    زدست ديده و دل هر دو فرياد
    كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
    بسازم خنجري نيشش ز پولاد
    زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
    از خصوصيات رباعيات باباطاهر اين است كه به زبان محلي لري سروده شده كه در كتاب هاي قديم ادبي به اين گونه رباعيات «فهلويات» (اشعار به لغت پهلوي) مي گفتند.
    در رباعيات باباطاهر، شاعر از پريشاني و تنهايي و ناچيزي خود و درد هجران ناليده و با اشاره به وحدت جهان و دور افتادگي از علم نهان، خصوصيات معنوي درون خود را فرياد مي زند . باباطاهر در طول زندگي خود در انزوا و عزلت زيسته است و همين گمنامي و گوشه گيري سبب گرديده كه اطلاعات زيادي از تاريخ تولد و وفات وي در دست نباشد اما به استناد اسناد تاريخي موجود، به طور يقين تاريخ وفات باباطاهر در اواسط قرن پنجم هجري قمري و در شهر همدان بوده است . از آثار به جا مانده باباي سوته دلان ترانه ها يا دوبيتي هاي اوست كه در بحر هزج مسدس محذوف و به لري سروده شده است و دو قطعه و چند غزل با گويش لري، مجموعه كلمات قصار به زبان عربي و كتاب سرانجام از آثار ديگر وي است.
    اشعار باباطاهر سرشار از معاني دل انگيز است و كتاب «سرانجام» وي شامل دو بخش عقايد عرفان و صوفي و الفتوحات الرباني في الاشارات الهمداني است.
    از خاندان، تحصيلات و زندگي باباطاهر اطلاعات صحيحي در دسترس نيست اما در يكي از دو بيتي هاي مشهورش سال تولد خود را به حروف ابجد بيان كرده كه پس از محاسبه توسط ميرزا مهدي خان كوكب در عهده قاجار به سال ۳۲۶ هجري رسيده كه پس از ۸۵ سال زندگي سراسر عشق و شور وفات يافته است.
    در شهر خرم آباد بنايي به نام بقعه باباطاهر وجود دارد كه به اعتقاد برخي زادگاه اين عارف و سالك نامدار ايران زمين است.
    آرامگاه باباطاهر در شمال شهر همدان در ميدان بزرگي به نهام وي قرار دارد . بناي اين مقبره كه در ادوار گذشته چندين بار بازسازي شده، در قرن ششم هجري برجي آجري و ۸ضلعي بوده است كه در دوران حكومت رضاخان پهلوي نيز بناي آجري ديگري به جاي آن ساخته شده بود . در جريان اين بازسازي، لوح كاشي فيروزه اي رنگي مربوط به سده هفتم هجري به دست آمد كه داراي كتيبه اي به خط كوفي برجسته و آياتي از قرآن كريم است و هم اكنون در موزه ايران باستان نگهداري مي شود.
    ساخت بناي جديد در سال ۱۳۴۴ خورشيدي با همت انجمن آثار ملي و شهرداري وقت همدان و توسط مهندس محسن فروغي انجام گرفته است كه طي شمار ۱۷۸۰ مورخ ۱۳۷۶
/۲۱ به ثبت آثار تاريخي و ملي ايران رسيده است...........

 

نويسنده: محمد رضا متولي الموتي

روزنامه ایران 14/ 4/ 86

 

 

|+| نوشته شده توسط بابا در شنبه هفدهم فروردین 1387  |
 چند دوبیتی

 

جــــــــــــدا از رویت ای ماه دل افروز

نه روزا ز شو شناسم نه شو از روز

 

وصـــــــــــــــــالت گر مرا گردد میسر

هـــــــمه روزم شود چون عید نوروز

 

              *****

اگر شـــــــــــــیری اگر میری اگر مور            

گــــــــــــذر باید کنی آخر بر لب گور

 

دلا رحـــــــــمی بجان خویشتن کن

که مــورانت نهند خوان و کنند سور

 

              *****

 

خوش آن ساعت که یار از در درآیو

شـــــــــو هجران و روز غم سرا آیو

 

زدل بـــیرون کنم جانرا به صد شوق

هــــــــمی واجم که جایش دلبر آیو

 

               *****

 

بـــــــــــــهار آیو به صحرا و در دشت

جوانی هم ب هاری بود و بگذشت

 

ســــر قـــــبر جــــــــــوانان لاله روید

دمی که مهوشان آیند به گـلگشت

 

               *****

 

ز دست عشق هر شو حالم این بی

ســـــریـنـم خشت و بالینم زمین بی

 

خوشم این بی که مو ته دوست دارم

هر آن ته دوســت داره حالش این بی

 

                  *****

 

دلـــــــــــــــــــــم میل گل روی ته دیره

ســـــــــــــرم سودای گیسوی تو دیره

 

اگر چـــــــــــــشمم به ماه نو کره میل

نــــــــــــــــــــــظر بر طاق ابروی تو دیره

 

 

|+| نوشته شده توسط بابا در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 
 
بالا